‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

شفاف سازی!


شاید یکی از دلایل سخت تر شدن نوشتن ورود به زندگی مشترک باشد. می ترسم که خواننده هر ابراز نارضایتی و غر زدنی را به نوعی نارضایتی از زندگی مشترک تعبیر کند... اما واقعیت این است که زندگی آدم ابعاد مختلفی دارد: درس، کار، روابط عاطفی، دوستی و... و این غر زدنها و گلایه های من اصلن به زندگی مشترک بازنمی گردد... در واقع همه چیز به خودم و این حقیقت که این چیزی که هستم را دوست ندارم بازمی گردد...

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

دلتنگی

دلم برای اینجا تنگ شده...
هر چند همه چیز خیلی عوض شده 
شاید من هم عوض شدم 
اما دلم برای اینجا تنگ شده، برای اینجا و خیلی آدمها و چیزهای دیگه دلتنگم

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

گذشت؟



دقیقا یک سال گذشت از یکی از بدترین روزهای زندگیم... از بازداشت عزیزترینم برای 48 روز... هنوز هم وقتی تلفنم بی موقع زنگ می زند مضطرب می شوم، هنوز هم یادآوری برخی چیزها عمیقا آزارم می دهد...

به اعتصاب غذا کنندگان فکر می کنم و به خانواده هایشان، به خانواده هایی که هر دوشنبه یا پنج شنبه ناامید از ملاقاتی که حاصل نشده باز می گردند، به شیشه های کثیف و پر از لک کابین های ملاقات و تلفن های پر خش خشش... به انتظارهای بی پایان خانواده ها پشت "در کوچیکه" اوین زیر ذل آفتاب، به دیوار بلند نفرت... به خودم فکر می کنم که سخت ترسیده و از همه چیز کنار کشیده ام... شده ام یک ناظر بی خاصیت...

به هر حال خوشحالم که یک سال گذشت و تلخی آن روزها اگر چه از بین نرفت، کم تر شد ولی فراموش نمی کنم چه زیادند کسانی که هنوز با تمام وجود آن تلخی ها را می چشند.



۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

...

من معمولا هر وقت که بی کار می شوم و کلا هر وقت که سختی های زندگی اندکی کم می شود یاد این پرسش می افتم که من از زندگی چه می خواهم... حالا که نیمی از زندگی ام گذشته است چقدر از نقطه ای که ایستاده ام راضی هستم و نقطه بعدی که می خواهم ده سال بعد بر آن بایستم کجاست؟
مثل همیشه پاسخی برای پرسش هایم ندارم. خیلی از خودم راضی نیستم چون می توانستم بهتر باشم. اما مشکل اصلی این است که دقیقا و شاید اصلا نمی دانم که دلم می خواهد ده سال دیگر کجا باشم...
با وجود همه این حرفها، می دانم آدم هایی هستند که مطمئنم می خواهم با آنها باشم و می دانم خوب بودنشان برایم مهم است...
شادی ام با این آدم ها تکمیل می شود و بدون آنها غمگینم... آیا می توانم همه زندگی را با این معیار تعریف کنم؟ آیا بعدها احساس رضایت خواهم کرد؟

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

دریازدگی

مثل آدمی هستم که سوار کشتی شده و دچار دریازدگی، وسط دریا... بخواهم یا نخواهم باید در طول مسیر دوام بیاورم تا به یک زمین سفت و محکم برسم.

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

شمارش معکوس

شمارش معکوس برای من شروع شده است...
شمارش معکوس برای مرگ؟
برای زندگی؟
برای چی؟
به نظر من شمارش معکوس شمارش معکوس است حتی اگر برای یک واقعه خوب باشد. من اضطراب دارم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

لحظه هایم آبستن اضطرابی بی پایان است

همیشه طوفان و رگبار و رعد و برق مضطربم می کند... اما وقتی خودم از قبل مضطرب هستم و وجودم پر از واهمه، این همنوایی طبیعت با اضطراب های من در درونم غوغایی به پا می کند و بی تاب تر می شوم، پر از ترس و دلشوره، پر از غم از این همه تلخی و سختی، و دوست دارم زار زار گریه کنم...

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

...

خیلی سعی می کنم که نشکنم، زیر این همه فشار. نمی دانم این همه تحمل و این همه امیدی که به خودم تزریق می کنم به خاطر خودمه یا به خاطر تو و محبت های بی دریغت...

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

...

هیچ برنامه خاصی ندارم. یا بهتر اینکه حوصله انجام دادن کارها و برنامه هایم را ندارم.
دومین روز از تعطیلات مزخرف و احمقانه و زیادی طولانی نوروز. دست و دلم کما کان به نوشتن نمی رود.
می خواهم سعی کنم سبز باشم و صبور و کم نیاورم اما نمی توانم.
به خودم می گویم ضعیف نباش ضعیف نباش ضعیف نباش...
هر کار می کنم نمی توانم از فکر عبد بیرون بیایم، کاش می شد حداقل یک کتاب برسانیم به دستش کاش...