‏نمایش پست‌ها با برچسب همین جوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همین جوری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

خانه نزدیک دریا

 

چند روز پیش به مناسبتی این بیت رو شنیدم و از اون روز مدام بهش فکر می کنم: 

یک نصیحت با تو دارم ، تو به کس ظاهر مکن

خانه یِ نزدیک دریا زود ویران میشود

نمی دونم چرا مغزم روش کلید کرده. "خانه نزدیک دریا" به هر حال زیبایی ها و لذت هایی داره اما خوب همیشه ممکنه با یک موج بزرگ یا در اثر جزر و مد در یک لحظه ویران بشه... حالا این انتخاب خود آدم است که این خونه رو کجا بسازه و چقدر ریسک کنه. با خودم فکر می کنم من خونه ام رو کجا ساختم؟ مطمئنا من جزء اون دسته از آدم ها نیستم که کلا دل از ساحل کنده باشم و با کلی دو دو تا چهار تا رفته باشم نوک قله کوه و یک جای امن خونه ساخته باشم اما خوب کاملا هم دلم رو به دریا نزدم... شاید خونه من یه جایی نزدیک ساحل باشه اما نه خیلی نزدیک... انتخاب سختیه... 

۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

آگهی


دنبال یه دوست می گردم... 

آخه مگه دوست هم پیدا کردنیه؟! دوست فقط یه شانسه یه اتفاق خوب...

بعدشم با این اخلاق مزخرف و تند و رک من کی میاد با من دوست بشه آخه! گاهی با خودم فکر می کنم این همه خشم و پرخاشگری رو واقعا از کجا آوردم من؟ بعد خودم رو توجیه می کنم که این میراث سال های گذشته زندگی منه، نمی تونم فرار کنم ازش...  


۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه

پراکنده گویی



هر چی بیشتر از عمرم می گذره بیشتر می فهمم که نمی دونم از زندگی چی می خوام... نه اینکه ناراضی باشم، نه... بیشتر گیجم.
......
کاش یه درمانی برای اضطراب وجود داشت... هیچ قرصی افاقه نمی کنه، زنگ تلفن مضطربم می کنه، شماره ناشناس بیشتر، با هر صدای ناگهانی قلبم میریزه پایین، دائم فکر می کنم قراره یه اتفاق تلخ بیفته یا یکی یه بلایی سرش بیاد... خسته شدم از خودم...
......
دلم گپ زدن می خواد، یه گپ خوب و اساسی با یه رفیق خوب! (مورد توجه بعضیا)
......
کلا زندگی سخته، لحظه های خوبش همیشه نادر و زودگذره و غمش عمیق و موندگار، ولی همینه کاریش نمی شه کرد...





۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

بی ربط بی ربط


حس عجیبی دارم این روزها
دائم با خودم فکر می کنم من هیچ وقت بزرگ نمیشوم... حس می کنم کاملا موجود بی ربطی هستم!
ذهنم پر شده از حرف های ناگفته و فکرهای نا تمام ... نه می توانم بنویسم نه می توانم بگویم...

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

...

.
به بعضی چیزها نباید فکر کرد... به چیزهایی که می ترسی از آنها... به خاطرات تلخ گذشته... حتی اگر شبها به تو هجوم می آورند و رهایت نمی کنند ...
بعضی زخم ها هیچ وقت خوب نمی شوند، بهتر است تا جایی که می شود آنها را نادیده گرفت و فراموششان کرد... تنها باید دردهای گه گاه این زخم ها را تحمل کرد و به آن فکر نکرد... هرچند آدم همیشه ته دلش آرزو می کند کاش درمانی بود و کاش فراموشی کامل ممکن بود...
.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

...

بیش از سه ماه است که در جیغ کلاغ چیزی ننوشته ام
سه ماه عجیبی بود...
دلم برای نوشتن و خوانده شدن تنگ شده اما دست و دلم هیچ به نوشتن نمی رود. دچار خود سانسوری شده ام.
این روزها خوبم. بعد از روزهای خیلی سخت و روزهای پر از اضطراب و روزهای پر از کار و خستگی این روزها خوبم هرچند که هنوز خسته ام...
باید دوباره شروع کنم...

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

...

دچار کلافگی و بی حوصلگی آخرین ساعات جمعه شب هستم. دلشوره ی بی دلیلی در وجودم می دود. دلتنگم. بارِ بغض آخرین روزهای سال هم بر دلتنگی ام اضافه کرده است...
حرف های زیادی هست برای نوشتن که نمی نویسم یعنی نوشتنم نمی آید.
ذهنم دائم مشغول است و به نتیجه ای هم نمی رسم.
با وجود همه اینها اما خوبم، فقط چون چیزهای خیلی تلخ نیستند این روزها. یعنی خوبم نه از این جهت که دلیلی برای خوب بودن هست خوبم چون امور آزاردهنده و تلخ این روزها کم ترند...