‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

کودکی هایم را باد برد...


کودکی هایم را باد برد 

به سرزمین گوزن های شمالی 

اکنون 

نه با چوبی کوچک به جنگ دیو می روم 

و نه حتی آرزوی پرواز می کنم 

گهگاه به سیگار بهمن پکی می زنم 

و به کتاب های نیمه تمام 

در قفسه های چوبی 

خیره می شوم 

"علی بلیغی"

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

ترديدِ لعنتی ...

باغ را از ياد برده بودم
و نيمكت را
آن‌جا كه كلاهم جا مانده بود

بوي برگ‌های پوسيده بيدارم كرد
پس به بعدازظهرِ پاييزِ پانزده‌سال پيش رفتم
برگ‌ها مي‌چرخيدند و روي نيمكت‌ها مي‌نشستند
كلاهم نبود اما
دوباره او را كه لبخند مي زد
ديدم

اين بار می توانستم
جبران كنم
فرصتي را كه از دست رفته بود
اين بار می توانستم ...

ترديدِ لعنتی ...

خزه‌ها بر آبِ حوض شناور بودند
 "شهاب مقربین" 

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

...

پاییز رسیده است با ابرهایش و زمین صبورش
عشق من،
سال ها سپری شده است.
ما از چنان روزهایی گذشته ایم
که می توانستیم هزارساله شویم
و هنوز کودکانی هستیم
با چشمان گشاده از حیرت
دست در دست هم
پا برهنه
در آفتاب می دویم

ناظم حکمت / ترجمه احمد پوری

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

بهار غم انگیز

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
بهارا، بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا، زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
اگر خود عمر باشد، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگر بارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیینِ دگر آیی پدیدار...
ه. ا. سایه

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

عاشقی

ز عقل
اندیشه ها زاید
که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید
برو عاشق شو ای عاقل
سعدی