۱۰ ماه قبل
نمایش پستها با برچسب چس ناله. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب چس ناله. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ آبان ۱۷, سهشنبه
...
متنفرم از اینکه غمگین باشم ولی ندونم برای چی
شاید هم می دونم اما هی دارم لگد میزنم به علتش که بره زیرتر و من فراموشش کنم...
۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه
...
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
بعضی روزها آدم بی جهت حالش خوش نیست، بی دلیل کلافه ست، الان چند روزی میشه که این طوری شدم، حالا هی به خودم میگم می گذره اما نمی گذره... خوب میشم اما نمیشم... یعنی هیچ چیز مشخصی نیست اما کلی مسائل ریز هستن که روحم رو خراش میدن و بیشتر از ضعف و ناتوانی خودم حرص می خورم... از اینکه چرا از زندگی درس نمی گیرم... از اینکه چرا قدر زندگیم رو نمی دونم...
پ.ن. تنها چیز خوب در این میون داشتن یه دوست خوبه که اصلا به احوالات آدم گیر نمیده، میذاره آدم به حال خودش باشه و میگه همه اینها طبیعیه.
۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه
...
حس غریبی دارم.
حسی که نمی شود بیانش کرد. همه این روزها می گویند باید خوشحال باشی و سخت است که تو از هزار استرس و ترس و دلهره و اضطرابت بگویی. گاهی اوقات بهتر است سکوت کرد و تحمل کرد تا زمان بگذرد. وقتی تمام وجودت سرشار از احساسات متناقض است: بیم و امید و شادی و غم و اضطراب و اضطراب و اضطراب...
روزی صد بار به خودم می گویم این روزها می گذرد و تمام می شود. امیدم به این است که بگذرد و تمام شود.
دلتنگم.
زندگی چیز غریبی است...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
...
خسته شده ام از اینکه همیشه به دست آوردن به قیمت از دست دادن است. همیشه باید هزینه داد و غز هم نزد. زندگی است دیگر، کاریش هم نمی شود کرد!
پ. ن. هنوز از گریه گلویم می گیرد، اما بهترم...
پ. ن. هنوز از گریه گلویم می گیرد، اما بهترم...
۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه
...
اصلا نشانه خوبی نیست که آدم نتواند بنویسد. ذهنش پر باشد اما واژه ای پیدا نکند برای شرح افکارش.
دلم برای جیغ کلاغ سابق و خواننده هایش، که هرچند اندک بودند اما بودند، تنگ شده.
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه
...
دلم می خواهد تنها باشم، یعنی می خواهم آدم های معدودی اطرافم باشند؛ کسانی که نزدیک اند و ساده و راحت. از اینکه سایر آدم ها و به ویژه آدم های غریبه نزدیکم شوند می ترسم. گاهی لازم است آدم در لاک خودش بخزد؛ من هم این روزها باید حسابی در این لاک فرو بروم و دلم نمی خواهد چیزی باعث شود از این لاک بیرون بیایم.
اشتراک در:
پستها (Atom)