‏نمایش پست‌ها با برچسب زهر نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زهر نوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

...


حس مزخرفِ "پوچی" ای که دچارش شده ام این روزها فلجم کرده... حس بی فایده بودن... این روزمرگی فرساینده که نمی توانم از آن فرار کنم... وقتی به همه اینها فکر می کنم چنان احساس عجز و ناتوانی می کنم که حتی توان گریه کردن ندارم...



۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

باید فکر نکرد به فردا...


بعد از یک سال اضطرابِ افتان و خیزان، بعد از یک سال آویزان بودن امیدوار بودم امروز همه چیز تمام شود اما نشد...
سه سال و شش ماه حبس!!!!!!!!!

من چه احمق بودم و چه بیهوده خوشبین...

خیلی گرفته دلم از این دنیای لعنتی، کاش می شد این زمان لعنتی را به عقب برگرداند...

ولی هنوز هم امیدوارم چون چاره دیگری نیست... باید به همه چیزهای خوب برای همین مدتی که هست چنگ زد باید فکر نکرد به فردا...


۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

ترس از بیماری
ترس از مرگ
ترس از دست دادن کسی که دوست داری و پیر شده است...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

...

تلاش می کنم که نشکنم که خورد نشوم که مقاوم باشم که صبور باشم که فکر نکنم... اما به هر روی مطمئنم که نمی توانم زندگی کنم این روزها نمی توانم...
روزگاریست...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

وقت هایی هست...

وقت هایی هست که بد جور منتظر زنگ موبایلت هستی یا حتی یک اس ام اس بلکه خبری را که منتظرش هستی بشنوی؛ از زنگ تلفن که خبری نیست؛ و زندگی ات آنقدر تک بعدی و پوچ شده است که هیچ چیز نمی یابی که برای فرار از انتظار به آن بیاویزی...
به خودم می گویم ای بابا این تلفن که دیر یا زود زنگ خواهد زد و اتفاقی که می خواهی به احتمال زیاد دیر یا زود رخ خواهد داد؛ پس بی خیال شو!!!
اما وقت هایی هست که هیچ جور نمی توانی بی خیال شوی...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

بعد از مدت ها

بعد از مدت ها هوس کردم بنویسم. بعد از مدت ها... مدتی که سخت گذشت و سخت می گذرد... مدتی توام با بیماری بی پایان... که هنوز خوب نشده ام... مدتی پر از ترس و اضطراب... مدتی که تمام شدم در آن... مدتی که مرا شکست...
حالا فکر می کنم شاید نوشتن مرهمی باشد برای این روزها که تنها باید صبر کنم.
هر چند می دانم نمی شود و بهتر است که ننویسم دغدغه هایی را که آزارم می دهند؛ چون بیش از حد شخصی و غیر قابل فهم و بی معنی اند.
اما می خواهم بنویسم هر چند آشفته و بی سر و ته... شاید این نوشتن کمکی کند به گذر زمان که بسی تلخ و کند می گذرد این روزها...
باید از زوبین تشکر کنم به خاطر همه چیزهایی که خودش می داند و از پریسا و تکتم و آیدین و هما و رها و ... که هرچقدر هم تلخ بودم، با من بودند و فراموشم نکردند...
کاش این روزها زودتر بگذرد...