۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

گذشت؟



دقیقا یک سال گذشت از یکی از بدترین روزهای زندگیم... از بازداشت عزیزترینم برای 48 روز... هنوز هم وقتی تلفنم بی موقع زنگ می زند مضطرب می شوم، هنوز هم یادآوری برخی چیزها عمیقا آزارم می دهد...

به اعتصاب غذا کنندگان فکر می کنم و به خانواده هایشان، به خانواده هایی که هر دوشنبه یا پنج شنبه ناامید از ملاقاتی که حاصل نشده باز می گردند، به شیشه های کثیف و پر از لک کابین های ملاقات و تلفن های پر خش خشش... به انتظارهای بی پایان خانواده ها پشت "در کوچیکه" اوین زیر ذل آفتاب، به دیوار بلند نفرت... به خودم فکر می کنم که سخت ترسیده و از همه چیز کنار کشیده ام... شده ام یک ناظر بی خاصیت...

به هر حال خوشحالم که یک سال گذشت و تلخی آن روزها اگر چه از بین نرفت، کم تر شد ولی فراموش نمی کنم چه زیادند کسانی که هنوز با تمام وجود آن تلخی ها را می چشند.



۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

بی ربط بی ربط


حس عجیبی دارم این روزها
دائم با خودم فکر می کنم من هیچ وقت بزرگ نمیشوم... حس می کنم کاملا موجود بی ربطی هستم!
ذهنم پر شده از حرف های ناگفته و فکرهای نا تمام ... نه می توانم بنویسم نه می توانم بگویم...

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

...

من معمولا هر وقت که بی کار می شوم و کلا هر وقت که سختی های زندگی اندکی کم می شود یاد این پرسش می افتم که من از زندگی چه می خواهم... حالا که نیمی از زندگی ام گذشته است چقدر از نقطه ای که ایستاده ام راضی هستم و نقطه بعدی که می خواهم ده سال بعد بر آن بایستم کجاست؟
مثل همیشه پاسخی برای پرسش هایم ندارم. خیلی از خودم راضی نیستم چون می توانستم بهتر باشم. اما مشکل اصلی این است که دقیقا و شاید اصلا نمی دانم که دلم می خواهد ده سال دیگر کجا باشم...
با وجود همه این حرفها، می دانم آدم هایی هستند که مطمئنم می خواهم با آنها باشم و می دانم خوب بودنشان برایم مهم است...
شادی ام با این آدم ها تکمیل می شود و بدون آنها غمگینم... آیا می توانم همه زندگی را با این معیار تعریف کنم؟ آیا بعدها احساس رضایت خواهم کرد؟

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

...

پاییز رسیده است با ابرهایش و زمین صبورش
عشق من،
سال ها سپری شده است.
ما از چنان روزهایی گذشته ایم
که می توانستیم هزارساله شویم
و هنوز کودکانی هستیم
با چشمان گشاده از حیرت
دست در دست هم
پا برهنه
در آفتاب می دویم

ناظم حکمت / ترجمه احمد پوری

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

...

.
به بعضی چیزها نباید فکر کرد... به چیزهایی که می ترسی از آنها... به خاطرات تلخ گذشته... حتی اگر شبها به تو هجوم می آورند و رهایت نمی کنند ...
بعضی زخم ها هیچ وقت خوب نمی شوند، بهتر است تا جایی که می شود آنها را نادیده گرفت و فراموششان کرد... تنها باید دردهای گه گاه این زخم ها را تحمل کرد و به آن فکر نکرد... هرچند آدم همیشه ته دلش آرزو می کند کاش درمانی بود و کاش فراموشی کامل ممکن بود...
.

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

ترس از بیماری
ترس از مرگ
ترس از دست دادن کسی که دوست داری و پیر شده است...

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

...

بیش از سه ماه است که در جیغ کلاغ چیزی ننوشته ام
سه ماه عجیبی بود...
دلم برای نوشتن و خوانده شدن تنگ شده اما دست و دلم هیچ به نوشتن نمی رود. دچار خود سانسوری شده ام.
این روزها خوبم. بعد از روزهای خیلی سخت و روزهای پر از اضطراب و روزهای پر از کار و خستگی این روزها خوبم هرچند که هنوز خسته ام...
باید دوباره شروع کنم...

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

...

حس غریبی دارم.
حسی که نمی شود بیانش کرد. همه این روزها می گویند باید خوشحال باشی و سخت است که تو از هزار استرس و ترس و دلهره و اضطرابت بگویی. گاهی اوقات بهتر است سکوت کرد و تحمل کرد تا زمان بگذرد. وقتی تمام وجودت سرشار از احساسات متناقض است: بیم و امید و شادی و غم و اضطراب و اضطراب و اضطراب...
روزی صد بار به خودم می گویم این روزها می گذرد و تمام می شود. امیدم به این است که بگذرد و تمام شود.
دلتنگم.
زندگی چیز غریبی است...

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

دریازدگی

مثل آدمی هستم که سوار کشتی شده و دچار دریازدگی، وسط دریا... بخواهم یا نخواهم باید در طول مسیر دوام بیاورم تا به یک زمین سفت و محکم برسم.